تبليغاتX
کوچ
























کوچ

از بچگی اینگاری یاد گرفتم که بجنگم با هر چی که مانع ام میشه، شرایط بهم یاد داده بود همه چیز حاضر آماده نیست تا تو زندگی کنی.

میگه طلسم شدیم! به زبون میگم نه نشدیم، اینهمه چیزهای خوب تو زندگیمون هست، ته ذهنم دارم فکر میکنم آخه کی بد بخواد واسم؟ چرا؟ شاید برم فال حافظ، فال قهوه ....

اونموقع ها رو می گفتم، خوب بچگی بود و هزار تا چیز ولی مامان ساده دلم بدِ کسی رو نمیخواست که بخواد بره طلسم اش کنه و منم بخوام این چیزها رو باور کنم؛ یادمه دختر همسایه اومده بود از آینه بینی که اومده بخت بسته ی خواهرش رو باز کنه! برام تعریف میکرد. و من شگفت زده...

هیچ وقتم بختش باز نشد بنده ی خدا!

طلسم هم که باشه میشه شکستش، بخوای تسلیم بشی لذتش رو اون میبره.

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 17:18 توسط دوریس| |

به خاطر کلی مسائل و مشکلات در کنار دهه ی شصتی بودنم و کنکور و تمام مشکلات کنارش با نقل و نبات که تمام دهه ی شصتی ها میتونن درک کنند چی میگم، دانشگاه نرفته بودم. البته نه اینکه تنبل باشم و خنگ، برعکس به نظر خودم که هوشم خوب بود و کلی هم در حقم اجحاف شده بود که رشد نداده بودندش و نداده بودمش که بشم دوریسون(دوریس+ ادیسون).

اگر بدونید وقتی جشن فارغ التحصیلی رو جایی میدیدم، با چه حسرتی بهش نگاه میکردم یا اینکه دوستان و اطرافیانم میرفتند دانشگاه و از درس و امتحان میگفتند و ناله میکردند و کلی حرف داشتند واسه گفتن.

همه ی اینها به کنار وقتی اومده بودن خواستگاریم رو بگو که به خاطر اینکه لیسانس نداشتم ارزشم کمتر بود در نتیجه مادربزرگ جنابشان می گفتن اوووو چه خبر اینهمه سکه مگه لیسانسه است!!

فکر کن....

دیگه بماند که موضوع در جای جای قلبم و ذهنم تبدیل شده بود به یه تومور که مدام رشد می کرد، تا اینکه بالاخره با وجود یکسری مشکلات جدید مالی و غیرمالی سه سال پیش رفتم دانشگاه (مهر 1387).

خیلی خیلی دنیای شیرینی بود شاید مسخره ام کنید ولی وقتی کوله پشتی ام رو واسه دانشگاه میخریدم و مداد و خودکار و... وای نمی دونید چقدر ذوق داشتم. دنیای زیبایی بود، وقتی استادا میومدن سر کلاس و کتابهای مربوطه رو معرفی می کردن سریع همشون رو می خریدم روی همشون هم یکی یه برچسب عروسکی می چسبوندم J

عین کلاس اولی ها! میدونم اینو میگید، ولی خوب برای من دنیای شیرینی بود. بعد از چند سال جدایی از درس و تحصیل، انگاری داشتم میرفتم کلاس اول.

برام خیلی سخت بود ولی تمام تلاشم رو کردم ، هم برای اینکه دوستای خوبی پیدا کنم هم برای اینکه با استادها رفیق باشم. و روزگار خوبی رو سپری کنم هم اینکه بتونم درسهام رو با نمرات خوب پاس بکنم. دیگه حرفهای دیگران برام مهم نبود، مهم این بود که لذت میبردم از لحظه لحظه اش، وقتی نمرات اعلام میشد و برق پیروزی رو همه میتونستند تو چشمام ببینند.

خلاصه روزگار شیرینی بود و تا پایان این روزگار شیرین شاید خودم هم باورم نمیشه سه تا امتحان دیگه بیشتر نمونده.

و این ترم آخرین ترمیه که وقتی برم سایت برق پیروزی توی چشمام میشینه. مهم نیست که نمره ی ده هم دارم مهم اینکه از خودم راضیم، من تمام تلاشم رو کردم، و به تلاشم ادامه میدم، در من چشمه ای بود که مرداب شده بود و توی این مدت جاری شد، و تمام سعی ام رو می کنم که جاری بمونه.

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 16:40 توسط دوریس| |

رد پایم روی خطوط اینترنتیم حک شده است، اینقدر این جعبه ی نامه رسان به اصطلاح فوری را نگاه کرده ام. اگر فوری است پس چرا خالی است؟ آنقدَر بسان جودی کلیدش را زده و بازش کرده ام که از من خجالت میکشد از اینکه پاسخی برایم ندارد.

و هر بار با لبخندی که برصورتم رنگ می بازد، نگاهم را می دوزم به صفحه ای که هیچ چیز جدیدی برایم به ارمغان نیاورده و آن را زیر و بالا می کنم که شاید جایی در آن پنهان شده است و بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر...

می گویم شاید نامه ام را ندیده و نخوانده و نرسیده و جایی در کناره های این سیمهای نامرئی پنهان شده باشد و دوباره از خودم می گویم از جوابهایی که از او به دستم نرسیده، از دلم می گویم که این روزها چنان گنجشکی خودش را در قفسی می بیند که جز دود سیگار قوتی ندارد. از ذهنم اما همین است که می بینی..

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:37 توسط دوریس| |

هر بار بی آنکه بدانم  روزها و ساعتها  پای تلفن نشسته ام و به صدای ممتد زنگی گوش می دهم که می توانست صدای توباشد و در خیال سخنانی که می گویم و در خیال سخنانی که می گویی غرق می شوم. هر بار می گویم شاید با صدای زنگ، صدای ضربان قلبم را بشنوی،صدای دلهره ای که در پس آن "امید" و "دلهره" ی در هم آمیخته ام را حس کنی که یکی شان می گوید پریشانی ات از چه بابت است؟ کسی به یادت نیست و یکی شان اما به اصرار مرا مجنون خویش کرده است...

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 12:2 توسط دوریس| |

تا حالا لانه ی پرنده با سیم مفتول دیده بودی؟

بعد از کلی که پدر خودمون رو با جونورهاشون که در اتاق خواب پراکنده کرده بودن در آوردن، تصمیم بر این شد که خانه خرابشان کنیم بلکن دست از سرمون بردارن.

وقتی جارو رو کشیدیم اون بالا یه لانه ی سیم مفتولی افتاد پایین. هنوز تو فکر اینم که با اون بدنهای کوچولو و نانازیشون چطوری روی این سیم مفتولی میخوابیدن بعد پیش خودم میگفتم وقتی میان از این همه جا بالای کولر لانه میسازند خوب درختی نیست و دیگه چوبی نیست که بخوان باهاش لانه شون را بنا کنن اینطوری میشه که میان اینجا اونم با سیم مفتول.

در هر صورت اونا طاقت اونهمه حشره ی نیم میلیمتری رو دارن و خوابیدن روی سیم مفتولی رو ترجیح میدن ولی باور کنین که همون حشره های نیم میلیمتری یه هفته است از زندگی عاجزم کردن.

تا حالا به این فکر نکرده بودم که پرنده ی کوچولو میتونه با جونورهاش کنار بیاد و به زندگی مسالمت آمیزش با آنها ادامه بده ولی آدمیزاده ضعیف و نحیف....

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 17:33 توسط دوریس| |

Have you ever thought that you cannot see anything around you? You stand in blind corner and suddenly have an accident and then you became blind; first of all you think it's a blindfold or the blinds are down and call people to open blinds but they cannot. I'm sure I'll be blind panic in that situation it's a blind pain, it's like blind alley; or no because there is another choice you can come back but here you cannot. Don't have blind prejudice; you cannot say what to do!! It's very hard to imagine that, it would be a disaster. It's not the same as blind with tears.   

نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 10:25 توسط دوریس| |

من میتونم کاری نداره که یخورده که بخونم یواش یواش یاد میگیرم؛ طالبی بدو بدو طالبی کوسه عسله بدو طالبی؛ کجا بودم آره میتونم تمرکز؛ الله اکبر الله اکبر؛ خوب اینم اذان ببین چه وقت خوبیه میتونم تمرکز کنم؛ نماز ظهر الله اکبر؛ بزار اصلا پنجره رو ببندم درسته نوشته هوای تازه و اکسیژن ...

سکوت مهمتره آره خوب بهتر شد ببینم خوب دو تا درسه این چی بود؟ تفسیر قرآن! خوب بی ربطه با فرانسه قاطی نمیشه خیلی؟!

Je peux etudie cette longue difficile.

اٌکی دیدی کاری نداشت؛ آی بدو ترش و آبدار بدو بدو آلبالوی اصفهان بدو که تمام شد؛ اَه ببر صداتو ای وای کجا بودم چی بود آها قواعد تفسیر آره اول در نظر گرفتن قرائت صحیح.....

ای وای نه قاطی شد الان فرانسه بودم، میدونی شاید میز مطالعه ام خوب نیست برای مطالعه میز و چراغش؛ لوازم چوبی آهن آلات دوچرخه رختخواب یخچال خریداریم؛ نه ولش کن حالا یارو با اون صداش وردارم بیارم تو خونه تنهام که هستم وای که چقدرم تجاوز زیاد شده امروز مگه ندیدی تو من و تو، خمینی شهر و اون یکی کجا بود بدبخت زنه مرده ، ولش کن اعصابم خورد شد بزار برم بیرون یه هوایی عوض کن؛ ااا برام اس مس اومده"بگذار آدم ها تا میتوانند سنگ باشند تو از نژاد چشمه باش(زرتشت)"؛ عجب زرتشت هم واسه خودش عجب حرفهایی زده حالا از کجا معلوم که این ماله زرتشته؟! وای وای آی هوار بردن بگیریدش وای بدبخت شدم کیفم...؛ این دیگه کدوم بدبختی بود سر ظهری؟!

ولش کن بیرون خطرناکه بزار بگیرم بخوابم ناهارم خوردم شکم سنگین نمیشه درس خوند، حالا شام چی درست کنم اینام حالا بگو الان وقت مسافرت اومدنشون بود نمیتونن تعطیلاتشون رو نندازن وسط امتحانا....

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 0:25 توسط دوریس| |

من یک زنم ؛

گرچه مردان در صدر می نشینند و قدر می بینند،

این ماییم که تاریخ را زاییده ایم! 

نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 22:34 توسط دوریس| |

چنان در خودش غرق است که سایه ام را که زیر پایش قد کشیده بود را ندید

غروب شد ، سایه ام محو شد هنوز آنجا بودم و ندید

شب در راه است

من اینجایم تا کور سویی از نور باقی است اینجا را نگاه کن

نسیم در راه است

تا باد خاکسترم را نبرده مرا حس کن

سایه ای نزدیک می شود، خاکسترم را به آب سپرد

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 21:7 توسط دوریس| |

داستان این معامله شاید برای همه ی ما تکراری باشه ، یا خودمون شریک معامله بودیم یا طرف معامله، ولی شاید سوژه ی همه ی داستانها همین باشه، پس گلایه از تکراری بودنش نکنید.

این معامله از اون جایی شروع میشه که فرهاد عاشق شیرین میشه یا که نه برعکسش و این روزها معامله توی این جور چیزها داغ داغه و دل و عشق و این چیزا خیلی وقته که جاشو داده به سکه و پول و.... یکی اسمش رو میزاره منطقی فکر کردن، یکی میزاره انتخاب صحیح. حالا هر چی که هست من یه چیز بیشتر نمی بینم این پوله که میبره. حالا وقتی خودمون جزو بازنده هاییم داد و فغانمون به راه ...نالمون گوش فلک رو کر می کنه!

و اگر خودمون جزو برنده هاییم که بسیار عادی و دور از احساس به قضیه نگاه می کنیم و میگیم ای بابا چرا اینطوری میکنی؟ منطقی باش!!!! (حالا تا همین دیروزش فدات میشد).

جالب اینجاست باقی قضایا هم به همین شکل پیش میره .... سر دسته ی معامله ها که میشینن بالای مجلس و با همدیگر چرتکه میندازن و ... مهریه و... ماشین... خانه... قباله.....

ای روزگار یه خورده که به قضایا واقع بینانه نگاه کنی میبینی همش بوی گند میده اونم چه گندی...

اونوقت اون آقا توی وبلاگش از غلاف احساس می نویسه(خلاء) خوب شاید حق داشته باشه ولی موقع عاشقی و بازنده بودنش که برسه اونوقت باید دید .....

 آره عزیزم. حالا از سردسته ی معامله که بگذریم، به خودمون یه نگاه بندازیم واقعا روزی چند بار روی دیگران معامله میکنیم؟ روزی چند دفعه سر این و اونو شیره میمالیم؟ بیاید کلاه خودمون را لااقل با خودمون قاضی کنیم اگر دنبال پولیم که قربونت برم احساس رو زودتر غلاف کن تا اینقده این داستان شیرین و فرهادهای شکست خورده تکرار نشن یهو برو سر اصل معامله. اینقده دنبال زاپاس نباش!

نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 23:12 توسط دوریس| |